|
ذکرکم فی الذاکرین و اسماوکم فی الاسماء
|
داستان بر می گرده به وقتی که چهار يا پنج ساله بودم . يادم مياد دندون درد شديدی گرفته بودم و ظاهرا چاره ای جز کندن دندون نبود ؛ ولی از اونجايی که مثل همه بچه ها و حتی بعضی بزرگترها از دکتر می ترسيدم ، پدرم برای اينکه منو راضی کنه که برم دکتر ، برام اسباب بازی خريد ؛ از همونايی که باهاش خونه سازی می کنن . الان دقيقا يادمه که چه ذوقی کردم وقتی اسباب بازی دار شدم (!) آخه پدر من زياد ، اهل خريد اسباب بازی و اين جور چيزا نبود چه برسه به اينکه اسباب بازي رو خودم انتخاب کنم ( البته يه انتخاب محصوره ) .
اون موقع ها هر هفته شب جمعه ، می رفتيم دعای کميل مهديه تهران که بيشتر اوقات شيخ حسين و آقای رستگار می خوندن و صبح جمعه هم می رفتيم بهشت زهرا (س) برای دعای ندبه که هنوز بين قبور شهدا خونده می شد . انقدر اون جلسات ، رو من تاثير می گذاشت که يکی از بازی های رسمی ام اين شده بود که با اون اسباب بازيها که داستانش رو براتون گفتم ، يه پايه ميکروفون و ميکروفون درست می کردم و می نشستم روبروش و شروع می کردم خوندن ؛ البته ديگه يادم نمياد چه چيزای می خوندم ولی يادمه با اينکه سنم خيلی کم بود ولی بسيار با حرارت می خوندم .
...
ما بعد التحرير :
الوند ، زير پای تو سنگ محقريست
اما نه ، هر کلوخ ، دماوند ديگريست
هيچ احتياج نيست به يک کوه و چند غار
هر جا کسای توست ، حرای پيمبريست
جن و پری به دور نگين تو در طواف
- انگشتر عقيق شما چيز ديگريست –
بی تو سه چهارم همه ابتهاجها
اضلاع بی قواره لبخند ابتريست
ای آب ، التفات تو بر خاک کم مباد
مهری که بين ما و شما هست ، مادری است
تعارف مکن به کيفيت آبغوره ها
حالا که فصل چيدن انگور عسگريست !
جز در هوای ديدن تو پر نمی زنم
گفتی که ابر نيست ، هوا هم کبوتريست
مريم فقط حيای مرا درک می کند
اصلا هميشه عشق ، مسيحای نوبريست !!
يا علی